با شادی پریدم تو بغل مادرم و ساک پر از پول رو دادم بهش ، مادرم گریه و دعا کرد ، خواهرم زیر سرم اشک شادی ریخت و داداش کوچکم دستم رو بوسید .
پول زیادی بود ، همه بدهی ها رو می تونستم با اون بدم ، تازه وضع زندگی مون هم بهتر می شد .
از در خونه که وارد شدم از حال رفتم ، تازه داشتم زندگی با یک کلیه رو تجربه می کردم .
پستهای مرتبط
- دید آمریکایی و فکر ایرانی
- نجیب ترین بانوی برهنه
- گل فروش...
- هدیه
- سیانور
- مانع و پیشرفت
- درک
- رویای تاریک...
- خیر در شر
- حقیقت و دروغ
دیدگاه ها